برچسب: نویسنده: کوروش شاکری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:13
برچسب: نویسنده: کوروش شاکری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:13
این قسمتش را دقیق یادم می آید. زنگ زده بودم. برداشتی و با عتاب زیاد گفتی: «برای چی زنگ زدی؟ مگه نگفتم زنگ نزن»! پر از غیظ. توی همان حالت خواب، غم سنگینی نشست به سینه ام. بیدار شدم. غلتی زدم دوباره خوابم برد. این بار تو زنگ زده بودی. مهربانتر و آشناتر. میخواستی برای افطار یا یک چیزی مثل آن دعوتم کنی به خانه تان. توی همان حالت خواب حالم بهتر شد. باز بیدار شدم.
برچسب: نویسنده: کوروش شاکری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:13
برچسب: نویسنده: کوروش شاکری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:13
چند قطره اشک را دکتر تجویز کرده. هر روز چند وعده! صبح، ظهر، عصر، سر شب، نصفه شب، بین خواب، بعد از خواب و خارج از این نوبتها هروقت که سر دلت سنگینی کرد یا دهنت تلخ شد یا گلویت گرفت و نفست بند آمد یا بدنت لرزید و بی خواب شدی، یا هروقت کرخت و فلج شدی و مخصوصا زمانهایی که بی قراری امانت را بریده است. آی دکتر بی خبر. آی بیمار نگون بخت.
برچسب: نویسنده: کوروش شاکری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:13
بی زبان و بی پناه باشی، بدون شانه ای برای تکیه دادن و بدون دستی که یاری ات کند. خودت باشی و خودت. تو و یک قلب مچاله شده، یک روح رنجدیده و دنیایی که هرچه باشد؛ حتی اگر جذاب ترین و زیباترین دنیای ممکن، دنیای مهربانی نیست. با این دنیا چه میشود کرد؟ محبور میشوی که خودت را بغل کنی و سرپا شوی. راهی برایت نمی ماند.
برچسب: نویسنده: کوروش شاکری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:13
برچسب: نویسنده: کوروش شاکری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:13
یک بزرگواری هم اینجوری پیام گذاشتن:
"سلام رفیق عزیز
ارادتمند شما
حقیر با دوستانی به رسم سنت عقد اخوت بستیم
ممنون میشم اگر خودتون رو معرفی بفرمایید
محمد"
پ ن: جدا از اینکه ایشون خودشون رو کامل معرفی نکردن، رویه ارتباطی در بلاگفا اینجوریه که شخص کامنت گذار، لینکی، میلی، ردی چیزی از خودش به جا میذاره منتها پیام ایشون به صورت خصوصی ارسال شده و معلوم نیست بنده از چه کانالی باید جواب ایشون رو بدم ...
برچسب: نویسنده: کوروش شاکری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:13
برچسب: نویسنده: کوروش شاکری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:13